تبليغاتX
.. "پـــــرواز را به خاطر بسپـــــار "

"پـــــرواز را به خاطر بسپـــــار "

این وبلاگ صفحه ایست برای پریـــــدن .. پـــــــــــــــــــرواز

The image “http://i34.tinypic.com/smdph1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کليد ادامه مطلب را بفشاريد !


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 7:2 تاریخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387
دسته بندی :


و عزیزی از میان ما پرکشید ...

روحش شــــــــــاد

مرحوم خسروشكيبايي هنرمند تئاتر و سينما

کليد ادامه مطلب را بفشاريد !

 

 


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 10:25 تاریخ شنبه بیست و نهم تیر 1387
دسته بندی :


         ديروز در کشورمان، سالروز ميلاد علي ابن ابيطالب بودو گراميداشت

روز پدر . روز غريبي برام بود!  مخصوصا" اس ام اسي دريافت کردم با اين

مضمون که "يادپدراني باشيم که اکنون ميان ما نيستند ".دلم به درد آمد !

کليد ادامه مطلب را بفشاريد !


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 7:9 تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
دسته بندی :


چند روز قبل که داشتم با تاکسي از مسير چهارراه وليعصر به سمت ونک

مي رفتم، متوجه تعدد دستفروشاني شدم که روي زمين "سي دي" مي

فروختند. ياد دوران دانشگاه افتادم که هميشه در پياده روهاي خيابان انقلاب

و يا وليعصر ويا نزديک هاي خانه مادر، در خيابان ستارخان هميشه اين

دستفروشان را مي ديدم که روزنامه اي زمين پهن مي کردند و سي دي

هاي متنوعي راکه درش همه چيز بود ،مي فروختند.. از آخرين و تازه ترين

فيلم هاي هاليوود گرفته تا سي دي هاي کارتــــون و ترانه هاي اونوري و

اينوري زيرزميني !

 

ادامه مطلب را بافشردن کلید "ادامه مطلب بخوانید"... 


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 9:43 تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
دسته بندی :


امروز در حاليکه داشتم تيتر روزنامه هاي صبح کشور را مي ديدم، ناگهان اين

تيتر روزنامه رسالت، توجه مرا به خود جلب کرد.

 

" بي مهري آموزش و پرورش به مقوله هنـــــــــــر " ...

 

دلم يکهو رفت به دوران بچگي و دبستان و راهنمايي ...

 

کليد ادامه مطلب را بفشاريد!


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 10:42 تاریخ دوشنبه هفدهم تیر 1387
دسته بندی :


"داستانک "

پدر ... پدر ... پدر ...

اينها کلماتي است که تينا اغلب شب ها در خواب به زبان مي آورد.

پدر ...  پدر ... !

 

کليد ادامه مطلب را بفشاريد !

 


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 8:19 تاریخ چهارشنبه پنجم تیر 1387
دسته بندی :


چندروز پيش ، وقتي که داشتم از تاکسي پياده مي شدم، متوجه نکته اي

شدم که البته ديگر برايم تکراري شده بود ، ولي براي لحظاتي مرا در خود

فرو برد که چرا ؟...

کليد ادامه مطلب را بفشاريد !


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 7:51 تاریخ سه شنبه چهارم تیر 1387
دسته بندی :


 " مینی مال "

غــــروب بود. پسرک دم پنجره ايستاده بود و نظاره گر وداع دلسوز آفتاب با زميني بود که

ساعت ها برآن تابيده بود. او خورشيد را ديد که هنگام غروب، بوسه مي زد بر کشورش .

احساس غرور کرد ! آري ، آيا اين عظمت باستاني ايران بودکه خورشيد را وادار به تعظيم

احترام به کشورش مي کرد؟

از خورشيد پرسيد: تو ناراحتي؟

خورشيد پاسخ داد: نه ! خيلي هم خوشحالم !

_ پس چرا غروبت هميشه اينقدر دلگير است ؟

_ نه ! من هميشه با شادي مي روم ...

_ با شادي ؟ ... چرا؟!!!

_ چون از پس اين وداع، طلوعي ديگرهم خواهد بود. طلوعي که همراهش،زندگي نو ، برکتي

تازه و عشق را به همراه دارد. رفتن هميشه بد نيست، چراکه از پس بسياري از رفتن ها،

اتفاقات تازه اي رخ خواهد داد که شايد براي شما انسان ها، شروعي دگر باشد.

خورشيد رفت و پسرک ديگر غمگين نبود. شب که شد، ديگر از شب نترسيد چراکه دلش به

گفتار آفتاب، از نور اميد و شروعي تازه، روشن شده بود.

کیمیــــــــا خ.منفــــــــــرد

دوم تیر ۱۳۸۷ خورشیــــدی

* استفاده از اين داستان فقط با ذکر نام نويسنده و منبع آن مجاز خواهدبود، فراموش نکن هموطن من!

گرچه در ايران قانون کپي رايت نيست؛ ولي  همگي ما "وجـــــــــــدان" داريم. *

 

 


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 7:5 تاریخ یکشنبه دوم تیر 1387
دسته بندی :

***/ *لینک مطلب***


کليد ادامه مطلب را بفشاريد !


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 9:59 تاریخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387
دسته بندی :


داستان...

آهنگساز کلافه بود. مدام راه مي رفت . اينور ! اونور ! اصلا" نمي دانست که

چه مي خواهد بکند. ذهن او انباشته از نت هايي بود که بايد روي کاغذ مي

آمدند ولي اين روي کاغذآمدن، نيازمند جرقه اي بود...

ادامه مطلب را بخوانيد


نویسنده : کیمیــــــــــــــــــــــــا ساعت 8:21 تاریخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
دسته بندی :


*